تبليغاتX
«Jajo☺Khan »
نکند به کشور دوست و برادر، «چین» بر بخورد
مردم امروز در کوچه و خیابان این پرسش را از هم می‌پرسند که چه فرقی میان مسلمانان فلسطین و چین هست؟ این پرسش بسیاری از مردم کشورمان است که بی‌پاسخ ماندن آن در درازمدت، نوعی بی‌اعتمادی را در آنها تقویت خواهد کرد... آیا دولت احساس نمی‌کند که تعلق بسیار به دوستان چینی، به سیاست نه شرقی و نه غربی و به آزادگی نظام جمهوری اسلامی ایران، در عرصه بین‌المللی لطمه می‌زند؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

                        پليس کره با معارضان برخورد كرد.


يه لحظه ـ يه لحظه. اين چند تاست?s


154 تن انواع مواد مخدر نابود شد.

اشتباه نکنيد، اينجا سيرک نيست؛ مانور سگ‌هاي مواد يابه.


تصوير زير مربوط است به يک کليسا در ايالت کنتاکي.

خدا رو شکر کنتاکيه، اگر ايالت مرغ بريون و کله پاچه بود، خيلي وضع بدتر مي‌شد.


همايش قوه قضائيه برگزار شد.

پورمحمدي: بابا گفتن بازرسي همه جا سرک مي‌کشه، ولي نه اينجوري؛ آبرومون رو نبر!

قهرمان اسب سواري بانوان مشخص شد.

با تشکر از اين اسب قهرمان شيطون.


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |



براي يك لباس خوب وزيبا 

گرفتم پول زمامان و ز بابا 

پدر يك بار ديگر داد پندم 

كه اي خوشگل پسر،انبار قندم 

برو و يك لباس خوب بردار 

ببين تو تلويزون چي گفته سردار 

نبايد وصله دار و پاره باشد 

مد آن از روي ماهواره باشد 

نبايد كوته و بد فرم باشد 

نبايد نزد ما اين جرم باشد 

خلاصه اين نصيحت بشنو جانم 

نشه در گوش خر ياسين بخوانم 

بگفتم با بسي تحقير و خنده 

ولم كن اين چيزا كيلويي چنده 

ميخوام خوش تيپ و طبق روز باشم 

اگه دنيا شبه، من روز باشم 

چرا امل بمونم،حيف من نيست؟ 

الان دوران حال و كيف من نيست؟ 

حالا تو تلويزون گفتن يه چيزي 

كجا اينها عمل كردن به چيزي 

*** 
زبعد اندكي گشتم روانه 

ولي قبلش زدم بر زلف شانه 

به بازار پر از كالا رسيدم 

بديدم آنچه تا حالا نديدم 

لباساي عجيب و تنگ و پاره 

نداره كار ما هم استخاره 

يكي از اون طرف داد زد كه آقا 

نرو اون ور بيا اين ور تو حالا 

عجب خوش هيكلي خوش تيپ و رويي 

چه پاهايي،سري،به به چه مويي! 

ادامه مطالب رو حتما بخونید....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |




- کسانی خوشبخت هستند که فکر و اندیشه شان بسوی چیزی غیر از خوشبختی خودشان است. (استوارت میل)

-  آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

- بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی. (رودی)

- برای کسی که شگفت‌زده‌ی خود نیست معجزه‌ای وجود ندارد. (اشنباخ)

- هیچ چیزدر زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست. (باخ‌من)

- تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است. (داستایوفسکی)

- با عشق،زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق.

- من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم. (سقراط)

ادامه را مطالعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

تا  این  لحظه (ساعت ۲ صبح ۲۳/۳/۸۸) متاسفانه ما باختیم.

یکی  از دوستان گفته بود با  کسانی  که به  صورت فعال در گیر و داد انتخابات  در  صدد تخر یب  دکتر  احمدی نژاد فعالیت میکنند،بعد  از انتخابات  برخورد  میشود.

در  این  راستا  به تمامی  دوستان  توصیه میکنم از امروز همه  پوستر  های  دکتر احمدی نژاد رو به در و دیوار  بزنید.

دستبند های سبز  را باز کنید و چه بهتر که قرمز ببندید.

حرفی  از مناظرات و از این نوع حرفها(نقاط ضعف و...) که قبل از انتخابات میزدید،،،،نزنید.

اون موقع  قبل از انتخابات بود...........................و الان بعد از انتخاباته.  اینو فراموش نکنید.

کمر بند هاتون رو ببندید و به نشان نکشیدن سیگار توجه کنید.

راستی متعصب بازی  هم تعطیل.

در پایان: همه باهم

ایول .... ایول ....  دکتری (دکتر احمدی نژاد)  رو ایول..........<به روایتی از اخراجی های۲>

فعلا" همین.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

همان طور كه برگه‌هاي دعا و قرآن را تكان مي‌دهد، صورتش را مي‌چسباند به شيشه اتومبيل. نگاه راننده روي چراغ راهنمايي كه عدد 140 را نشان مي‌داد، خيره مانده بود. 


دعاي كارگشا، چارقل ... .

...

راننده براي لحظه‌اي، نگاهش را از چراغ راهنمايي مي‌سراند روي صورت او و دوباره بازمي‌گرداند. با انگشت‌هاي ظريف و كوچكش به شيشه ضربه مي‌زند.

آقا تو رو خدا يكي بخر، دعاي حاجت، تعويذات... .

...

راننده نگاهش را از روي عدد 90 برمي‌گرداند و به صورت او زل مي‌زند. چشم‌هاي درشت و خون گرفته راننده، او را يك قدم به عقب مي‌راند.

در اتومبيل باز مي‌شود. راننده به محض آن كه پايش به زمين مي‌رسد، با دستي يقه او را مي‌گيرد، از روي زمين بلندش مي‌كند و با دست ديگر سيلي محكمي روي صورت او مي‌نشاند و بعد پرتش مي‌كند روي زمين.

صداي پيرزن عابر، اجازه‌اي بود براي جاري شدن اشك‌هايش.

الهي دستت بشكند، نمي‌خري، نخر چرا مي‌زني.

صداي بوق اتومبيل‌هاي پشت سر، خبر از سبز شدن چراغ مي‌دهد. راننده با سرعت مي‌نشيند پشت فرمان و حركت مي‌كند. او همان طور كه اشك مي‌ريزد مشغول جمع كردن برگه‌هاي دعا مي‌شود. با صداي برخورد اتومبيلي، گريه‌اش قطع مي‌شود. با پشت دست اشك‌هايش را پاك مي‌كند و به آسمان نگاه مي‌كند و لبخندي مي‌زند.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد : سارا ...

دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت: بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت و سياه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !

دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

مادرم مريضه...

اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنيم که ديگه از گلوش خون نياد ....

اونوقت قول داده اگه پول موند برای من يه دفتر بخره که من دفترهای برادرم رو پاک نکنم و توش بنويسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.

(شاید تمام کسانی که هر روز در اجتماع از ما تقاضای کمک میکنند،قصه ای تلخ تر از قصه "سارا" داشته باشند.)

"وشاید پول خرد ته جیب شما بتواند یکی از آرزوهای ؛ دخترکی را برآورده کند"

Thank to iranvij.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |


يك لحظه دست نگه داريد... دين و فلسفه و سياست و هر آنچه تاكنون نوشته ايم را لحظه اي رها كنيد....

يك لحظه از قالبهاي ساختگي مان به در آييم، هر آنچه مي گويي و ادعا مي كني ،‌همه را دربست قبول مي كنم تا يك لحظه رها كني همه اين چيزها را...

اي با انصافها ، اي كساني كه درد ٍ دين و دنيا و گذشته و آينده داريد ، نرگس براي عكاس نمي خندد ! 

ادامه مطالب را مشاهده کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

تصویری از مهرورزی سرباز آمریکایی به کودکان عراقی

 

 نمیتوان ملت و دولت یک کشور را به یک چشم نگاه کرد....

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |


سلام فاحشه
تعجب کردی!؟… میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه،،،،دعایم کن!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

پروردگارا نام تو مقدس باد
در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌دادند و بيشتر مي‌خواستند توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
پیوست و نقد مطلب در ادامه مطالب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

شاید این شعر رو قبلا خونده باشی

امروز و الان که اینجایی یه طور دیگه بخونش. مصرع به مصرع - حرف به حرف

ببین چی داره میگه!

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

                                        دو داستان کوچک از شخصی بزرگ 

نکته بی ربط!: من کاری ندارم که ایشون رو قبول دارید یا. با اسلام و امام دوستید یا د شمن. ولی اگه هم مشکل داری فکر کن که یه آدم این کار رو انجام داده، اصلا نه اسم داره نه دین ولی آزاده است.

اینطوری بخونش.

داستان اول

یک روز اهالی کوفه خدمت امیر میرسند و ناله و زاری که یا امیر چندوقتی است باران نیامده و بی آبیم. کودکان تشنه اند و دامها بی شیر. کاری برای ما انجام بده. دعایی کن!

حضرت علی (ع) می فرمایند: به کوچه بروید و سراغ حسین (ع) را بگیرید. کودکی 5 ساله است. می دانید. از او بخواهید که برایتان دعا کند.

برخی از این رفتار حضرت ناراحت شده و برگشتند و برخی نیز بدنبال طفل 5 ساله. به حسین (ع) رسیدند. گفتند: بابا گفته برای ما دعا کنی که بارون بیاد. آخه دچار بی آبی شدیم و ...

حسین (ع) در پاسخ فرمودند: فردا صبح برای شما رحمت باران خواهد بود هر چند که شما به من و فرزندانم آب را خواهید بست.

فقط ببینید چند سالش بوده و این مسئله رو میدونسته.

داستان دوم

به روایتی در روز عاشورا رهبر و فرمانده "جنیان" که نامش "زعفر" (که به غلط عوام، جعفر خوانده می شود) بود به نزد حضرت حسین (ع) می آید و از وی اجازه کمک می خواهد. به حضرت می گوید: اجازه بده تا به طرفة العینی با سپاهیانم همه لشکریان دشمن را در هم کوبم.

در پاسخ حضرت می فرماید: شرط انصاف نیست. آنان شما را نمی بینند و این عادلانه نیست. آنان تن به جنگ با 72 نفر داده اند نه بیشتر.                               روایت ها با استناد موثق هستند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

آیا دقت کردید تمام ادیان واقعی دنیا همه منتظر ظهور یک منجی و نجات دهنده هستند؟

1- اسلام : حضرت مهدی (عج)
2- مسیحیت : بازگشت حضرت مسیح
3- بودیسم : مایتریا یا رهایی بخش
4- زرتشت : سوشیانت یا سوشیانس
5- یهودیت : ماشیح
6- هندویسم: کلکی (آخرین آواتار ویشنو)

اگر بخواهیم بدون طرفداری و جهتگیری خاص احتمالات این واقعه را بررسی کنیم 3 حالت وجود دارد:


حالت اول این است که یک نفر به نیابت از همه منجیان برای همه مردمان و ادیان ظهور خواهد نمود و عدل و داد را برپا خواهد ساخت.
حالت دوم این است که همه منجیان باهم و در قالب یک گروه ظهور نموده و به برقراری عدالت و طرح و نقشه الهی همت می گمارند
و حالت سوم این است که هر منجی برای پیروان دین خود و با قوانین مربوطه که هر دین برای رهروان دارد ظهور نموده و وظیفه خویش را به انجام برساند.( متن کامل و تصاویر در ادامه مطالب)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

 

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

    قبل از جواب دادن فکر کن

هیچکس را تمسخر مکن - نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

خود برای خود، زن انتخاب کن

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

متن کامل در ادامه مطالب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

 به آسمان نگاه کنيد، زلزله ها از آسمان می آيند

مدتی است که با يک تکنولوژی استثنائی به اسم "هارپ" آشنا شده ام و در پیامد اين آشنايی تمام اینترنت را برای منابع ایرانی در مورد این موضوع گشتم، اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم. اگر شما در گوگل "HAARP"  را جستجو کنید به هزاران هزار وب سایت برخورد خواهید کرد که در مورد HAARP نوشته اند... اما همه ی آنها به انگلیسی هستند. نهایتا ایرانی های عزيزی که با زبان انگليسی آشنايی ندارند در مورد این مسئله ی حساس خبری نخواهند داشت، و ندانستن به اين معنی است که از طريق هارپ هر  آسيب و بلايی  که دلشان می خواهند سر مردم دنيا بیاورند، و در اخبار ها و روزنامه ها به عنوان "پدیده های طبیعی" تقديم مردم کنند و مطمئنا کسی که در مورد هارپ چیزی نمی داند خام این حرف ها خواهد شد.

حوادث طبيعی در طول ميلیون ها سال طبيعی بوده اند بغير از ده های اخير که اين حوادث برخی طبيعی و برخی ديگر از طريق تکنولوژی های پيشرفته توليد و به جان و مال مردم لطمه ميزنند.

اين حوادث ظاهراً طبيعی که غير طبيعی توليد ميشوند (مثل زلزله، طوفان ها، خشکسالی ها و سيل های بی شاخ و دم) را امروزه از طريق فرستادن ماکرو ویو (microwave) از ماهواره ها و پروژه هاي هارپ بوجود می آورند. قابل گفتن است که زلزله را نیز ميتوان از طريق انفجار بمب اتمی در چاهای عميق نيز توليد کرد.

هارپ چیست؟       به صدای هارپ گوش دهيد

    هارپ یک پروژه تحقیقاتی است که در ظاهر برای بررسی و تحقيق درباره لایه ی آیونوسفیر              (Ionosphere)  و  مطالعات معادن زير زمينی (با استفاده از امواج راديويی ELF/ULF/VLF) تاسيس شده است. ولی در واقع "پروژه ای با تکنولوژی جنگ ستارگارن"  به منظور  کامل کردن یک سلاح جدید پايه گذاری گرديده است.

( توضيح آنکه: جنگ هايی که از  امواج "راديويی"، "ليزر" و "نيروی مغناتيس" برای صدمه به نيروی مقابل استفاده کند به جنگ ستارگان معروف است و اين اسم را از فيلم  Star War گرفته اند)

ادامه مطالب را حتما" بخوانید و در صورت امکان انتشار دهید (در ادامه مطالب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصيل خود را بدست ميآورد يک روز به شدت دچارتنگدستي شد. او فقط يک سکه ناقابل در جيب داشت. در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مياورد، تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند. با اين حال وقتي دختر جواني در را به رويش گشود، دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است. برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد. پسرک شير را سر کشيده و آهسته گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هيچ. مادرمان به ما ياد داده در قبال کار نيکي که براي ديگران انجام مي دهيم چيزي دريافت نکنيم. پسرک در مقابل گفت: از صميم قلب از شما تشکر مي کنم.

پسرک که هاروارد کلي نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد، بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد. تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد.
سالها بعد... زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند. او به شهر بزرگتري منتقل شد. دکتر هاروارد کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد. وقتي او نام شهري که زن جوان از آنجا آمده بود شنيد، برق عجيبي در چشمانش نمايان شد. او بلافاصله بيمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، براي نجات زندگي وي به کار گيرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد. روز ترخيص بيمار فرا سيد. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهي به صورتحساب انداخت. جمله اي به چشمش خورد: همه مخارج با يک ليوان شير پرداخته شده است.    امضا دکتر هاروارد کلي


زن مات و مبهوت مانده بود. به ياد آنروز افتاد .پسرکي براي يک ليوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برايش يک ليوان شير آورد. اشک از چشمان زن سرازير شد. فقط توانست بگويد:خدايا شکر...

خدايا شکر که عشق تو در قلبها و دستهاي انسانها جريان دارد. 

              **** تو نیکی میکن و در دجله انداز              که ایزد در بیابان ات دهد باز****

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

                                    سخنان پرزيدنت باراک اوباما
جشن نوروز۸۸
واشنگتن

امروز می خواهم بهترين آرزوهای خود را به همۀ کسانی که نوروز را در سرتاسر جهان جشن می گيرند تقديم کنم. اين جشن، هم يک آيين باستانی و هم زمانی برای بازآفرينی است و اميدوارم که شما از اين فرصت ويژۀ سال برای بودن در جمع دوستان و خانواده بهره گيريد.

من بويژه می خواهم به طور مستقيم با مردم و رهبران جمهوری اسلامی ايران صحبت کنم.

نوروز تنها بخشی از فرهنگ نام آور شماست. هنر، موسيقی، ادبيات و نوآوری شما جهان را به دنيايی زيباتر و بهتر تبديل کرده است. اينجا، در ايالات متحده، جامعه خود ما هم در پرتو سهمی که آمريکاييان ايرانی تبار ادا کرده اند پربارتر شده است. ما از تمدن بزرگ شما آگاهيم. دستاوردهای شما احترام ايالات متحده و جهان را برانگيخته است.

برای مدتی نزديک به سه دهه روابط ميان دو کشور تيره و تار بوده است. ولی اين جشن، ياد آوری برای نقاط مشترک بشريت است که همه ما را به هم پيوند می دهد.و....

من می دانم که اين منظور به آسانی تحقق پذیر نیست. کسانی هستند که اصرار دارند ما را بر اساس اختلافاتی که داريم معرفی کنند. اما شايسته است کلماتی را که ساليانی پيش به وسيلۀ سعدیِ نگاشته شده به خاطر آوريم: "بنی آدم اعضای يکديگرند، که در آفرينش ز يک گوهرند."

فرا رسیدن یک فصل نو، اين انسانيت گرانبها را که همۀ ما در آن مشترکيم به ما ياد آوری می کند. يکبار ديگر به اين روح متعالی توسل جسته و نويد آغازی دوباره را بجوييم.

سپاسگزارم. عيد شما مبارک.

این قسمت آخر رو به فارسی گفت یعنی "عید شما مبارک"

شعر سعدی رو هم به انگلیسی خوند

البته ما که "ملتی همیشه در صحنه ایم "با این حرفها خام نمیشیم.
مگه قصه شنگول و منگول یاتون رفته که گرگه صداش رو عوض و گفت من مامانتون ام و...


ملت ما،،،،،باید از شنگول و منگول ،،عبرت بگیرد...!
من......

متن کامل در ادامه مطالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

پروفسور  حسابی  و البرت  انشتین

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمود حسابي

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |